
بگذارگريه كنم
بگذار گریه کنم
نه برای تو
که عشق و عقل در تو آشتی کرد ه اند
که دستهای تو سبز است
و آسمان تو آبی
اینک می خواهم از تو ایستادن را بیاموزم
ای بهار استوار
بگذار گریه کنم
نه برای تو
که برای فرا رسیدن ...
از آسمان حادثه می بارد
و تو
به سمت عشق راه می روی
و از خدا روشن می شوی
بگذار گریه کنم
نه برای تو
که وقتی نه من بودم و نه تو
یادت را پر آوازه کرده بودی
برای عاطفه ای که نیست
و پريسايي که فانوس به دست
درشهري از شهرهاي شما
به دنبال عاطفه مي گشت
بگذار گریه کنم
برای انسان قرن خودم
انسان کج و معوج
انسان مربع
انسان واژگون
و انسانی که برای جنایتش هورا می کشد
و برای اشکها ، لبخند می زند
جاهل است
انسانی که
ماه را رفته است
اما دلش را طی نکرده است
و دنیایی که به خوا ب رفته
و در همه واژگون شده
دست و پا می زند
قلب را در دموکراسی الک کرده
و مودب تر از همیشه
مظلومیتت را برای همیشه
اجتناب نا پذیر کرده است
