
مهربانی
روی تقویم دلم ایستاده ام
چند روزیست در حال شمردنم
مهربانی را میخواهم بشمارم
روزها را یک به یک مرور کنم
یک روز خنده ای از ته دل
در کنار دوستانم بود
یادم هست
روز دیگر گریه ای
آن هم از سر مهربانی بود
روزی را یادم هست
سیلی خورده ام
میدانم آن هم مهربانی بود
روز دیگر پدرم خشمگین بود
اما باز
آخرش مهربانی بود
آن یکی روز خاطره ای ماند
از عزیز پیری در خاک
او که مظهر مهربانی بود
یک شب هم
تاریک بود از غم
آنقدر که مهربانی را چشمم ندید
اما آن شب هم
مهربانی بود
شاید روزی سخت بود دیدنش
شاید از درک آن عاجز بودم من
هر چه بود و هر چه هست
آن که کرد و آن که نکرد
خط مهربانی می بینم
برگه های تقویم را با مهر بانی
یک به یک خط می کشم
تقویم را ببین
هر روزش را خط زدم
این تماشا گر روز شمار
ان خطی را می کشد که
من ان بینم
پریسا همه را خوب دید
به قول سفر کرده پیر
همه را خوب ببین
این قلم در دست توست
همه تقویم را مهربان
مهربانی ببین
